3

خجالت نمى کشى؟ از خدا نمى ترسى؟

خجالت نمى  کشى؟ از خدا نمى  ترسى؟

یکى از اهل علم (در نجف یا کربلا) زندگى براى او سخت مى  گذشت، با خود گفت: به ایران مى  روم و لباس طلبگى و درس و بحث را کنار مى  گذارم و مشغول کار و کاسبى مى  شوم، لذا نزد آقایى رفت ـ که بنده او را مى شناختم ـ تا خانواده ى خود را به او بسپارد. آن آقا به او گفت: آیا با کسى مشورت کرده اى؟ گفت: خیر. گفت: برو نزد فلان آقا که در حرم است، استخاره کن، رفت و برگشت، از او پرسید: جواب استخاره چه بود؟ گفت: همین که استخاره کرد، جواب داد: خجالت نمى  کشى؟ از خدا نمى ترسى؟ مى خواهى به ایران بروى و راحت شوى و اهل  بیت تو این جا در فشار باشند؟! همین جا بمان، خدا فرجى مى  رساند. وى هم قبول کرد و از فکر باطل خود منصرف شد و طولى نکشید که اوضاعش رو به راه و خوب شد.

لینک کوتاه : https://khm14.ir/?p=784

برچسب ها

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.